این کتاب دارای دو هدف اصلی است. نخست نشاندادن اینکه مشابهتهای قابلتوجهی میان کار مارکس و ویتگنشتاین وجود دارد و دوم به کاربستن سنتزی از کار این دو متفکر در مباحثات گوناگون فلسفی و نظری بر سر سرشت علوم اجتماعی. هیچیک از این دو هدف ناچیز نیست.
در مورد نخست، تا آنجا که میدانم، هرگز اقدامی نشده است، و سرشت آشفته و غالبا مبهم آثار هردو باعث پیچیدهشدن این هدف میشود.
دشوار بتوان درباره هر یک سخن چندانی گفت بدون آنکه تفسیر کسی را نقض کرد، و سخنگفتن از هردو با هم مطمئنا دردسر به بار میآورد.
دشواریهای هدف دوم از نوعی دیگر است. در فلسفه علم اجتماعی، و درباره مفاهیم علمیِ اجتماعی مارکس و ویتگنشتاین، اخیرا آنقدر نوشتهاند که دشوار بتوان چیزی گفت که تا به حال گفته نشده است. ولی عقیده من این است که مارکس و ویتگنشتاین را میتوان به نحوی سودمند با هم ترکیب کرد، و این کار به دیدگاهی منحصربهفرد درباره سرشت تبیین علمیِ اجتماعی میانجامد.
سعی من بر این است که نشان دهم مفهوم «پراکسیس اجتماعی» که از مارکس و ویتگنشتاین اخذ شده قادر است بسیاری از وجوه اساسی مناقشه بین ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم را تا حد زیادی با تضعیف برخی از فرضهای فلسفی تلویحا مشترک هردو دیدگاه، فیصله دهد.
علیالظاهر، به نظر میرسد که اختلافات میان مارکس و ویتگنشتاین اجتنابناپذیر است.