رایگان
free

درباره کتاب

*** با دریافت این فایل، بخشی از کتاب را همزمان با ارائه در نمایشگاه کتاب، به صورت رایگان بخوانید ***

خدیجه بعد از سه چهار روز، تازه داشت راه می‌افتاد. سه چهار روز بود با دوچرخه‌ی مجید داشت تمرین می‌کرد و تازه امروز توانسته بود خودش را روی زین نگه دارد. کوچه شیب داشت، دوچرخه افتاد توی سرازیری، و مجید که پُشت زین را گرفته بود از نفس افتاد و پُشت زین را ول کرد. خدیجه پا نزد. دسته‌های فرمان را دودستی چسبیده بود، خودش را مُحکم نگه داشت، از کنار درخت‌هایی که سر راهش بود رفت پایین و داشت می‌رسید به سرِ پیچ. مجید از پُشت سرش داد زد نمی‌خواد بپیچی! مستقیم برو! اما خدیجه داشت می‌پیچید. پیچید توی کوچه‌ی جلوی باغ و چرخ عقب سُر خورد، اما خدیجه فرمان را مُحکم نگه داشته بود و افتاد توی شیب کوچه و بیوک پدرش را از دور دید که دم درِ باغ بود و یک نفر را دید که از درِ باغ بیرون آمد و رفت به سمت ماشین.
مجید داد زد آفرین!
صدای پای مجید را شنید که داشت پُشت سرش می‌دوید و خودش را رساند به او، اما دستی دراز نکرد که پُشت زین را دوباره بگیرد.

نظرات کاربران

چرا نسخه کامل رو برای فروش نمیارید؟
در 3 هفته پیش توسط bnz...mim