۶,۰۰۰ تومان
3.00 $

درباره کتاب

سگ‌ها گوزن را محاصره کرده بودند و بعد از اینکه همه‌شان کمی از خون او چشیدند تنی‌ جیم و بون‌ هاگان‌بک آن‌ها را با شلاق از صحنه دور کردند. بعد از آن هم سر و کله‌ی مردها از دور پیدا شد، شکارچیان کارآمد و واقعی: والتر ایوِل، که هرگز تیرش خطا نمی‌رفت، سرگرد اسپین، ژنرال کامپسون پیر و مک‌کاسلین ادموندز ـ پسرعموی پسر که نوه‌ی عمویش بود و شانزده سال از او بزرگ‌تر. و پسر در حقیقت با او بزرگ شده بود چون وقتی به دنیا آمده بود پدرش هفتاد سال داشت و در خانواده‌شان تنها جوانی که تا حدودی می‌توانست با او دمخور شود همین مک‌کاسلین ادموندز بود. این بود که مک‌کاسلین بیشتر حکم برادر و حتی پدر را برایش داشت تا پسرعمو. چهار مرد روی اسب‌ها‌شان نشسته بودند و به آن‌ها نگاه می‌کردند: به پیرمرد سیاهی که حدود هفتاد سال داشت و گر چه الان حدود دو نسل بود همه او را سیاه به حساب می‌آوردند، چهره و ظاهرش نشان از رئیس قبیله‌ی سرخ‌پوستان چیکاسا داشت که پدرش بود، ‌و به پسر دوازه‌ ساله‌ی سفیدی که چندین خط قرمز توی صورتش کشیده بودند و حالا صاف و بیکار ایستاده بود و سعی می‌کرد لرزشش را پنهان کند.
پسرعمو مک‌کاسلین پرسید: «سام، چطور بود؟ تونست؟»

نظرات کاربران