۱۵,۰۰۰ تومان
8.50 $

درباره کتاب

مانده بودم با سر برهنه! صبح فهمیدم... وقتی آفتاب زد... داشتم توی آیینه سر و صورتم را نگاه می‌کردم... یکی از لگدهای پسره خورده بود توی صورتم. لبم بدجوری پاره شده بود و تمام چانه و سینه مانتوم پر خون بود... چاره‌ای نداشتم. همان جور با سر برهنه راه افتادم. آدم حسابی‌ها سوارم نمی‌کردند و آش و لاش‌ها بوق می‌زدند. می‌گرفتند بغل و تکه می‌انداختند. فکر می‌کردند از روی شکم‌سیری روسری‌ام را برداشته‌ام... تمام طول بزرگ‌راه را همین جوری‌ زار زدم و رفتم... می‌خواستم بمیرم... تو هیچ وقت نمی‌فهمی من از چی حرف می‌زنم، چون که زن نیستی!
این‌جور وقت‌ها حس عمیقی از دخترانگی درش موج می‌زد... یک‌بار ازش پرسیدم: «بالاخره تو لاتی یا شاعر!؟»
جواب داد: «لاتِ شاعر!»

نظرات کاربران