۳,۹۰۰ تومان
2.95 $

درباره کتاب

کتاب «شب‌های روشن» نوشته فئودور داستایوفسکی (۱۸۸۱- ۱۸۲۱) نویسنده مشهور و تاثیرگذار روسیه است. داستایوفسکی روایتگر سرگذشت مردمان عصیان‌زده است. او در آثار خود، شخصیت‌هایی را به تصویر می‌کشد که زیر لوای مرام و اعتقادات ایدئولوژیک خود اعمال شنیع‌شان را توجیه می کنند.
به همین خاطر آثار این نویسنده با وجود گذر سالیان، هم‌چنان با چالش‌های زمانه ما، مثل تمامیت‌خواهی، ترور و قدرت‌طلبی حاکمان تناسب دارد.
کتاب «شب‌های روشن» مثل خیلی از داستان‌های داستایفسکی، یک راوی اول شخص بی نام و نشان دارد که در شهر زندگی می‌کند و از تنهایی و این که توانایی متوقف کردن افکار خود را ندارد، رنج می‌برد.
شخصیتی خیال‌باف که در ذهن خود زندگی می‌کند. اما ملاقات غیرمنتظره او با یک دختر جوان، جهانِ ساکت و تنهای او را دستخوش تغییر می‌کند.
این کتاب را سروش حبیبی به فارسی ترجمه کرده است.
رمان «شب‌های روشن» با این سطرها آغاز می‌شود:
«شب کم‌نظیری بود. خواننده عزیز از آن شب‌ها که فقط در شور و شباب ممکن است. آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟
بله خواننده محترم این همه پرسشی است که فقط در دل یک جوان ممکن است پدید آید. در دل‌های خیلی جوان. اما ای‌کاش خدا این پرسش را هر چه بیش‌تر در دل شما بیاندازد!
حرف آدم‌های بدخلق و بوالهوس را زدم و ناچار یادم آمد که آن روز از صبح رفتار خودم همه صفا و پاک‌دلی بود. اما از همان صبح بار غم عجیبی بر دلم افتاده بود، که آزارم می‌داد.
ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. می‌دیدم که همه مرا وا‌می‌گذارند و از من دوری می‌جویند. البته هر کس حق دارد از من بپرسد که منظورم از «همه» کیست؟».
به همین خاطر آثار این نویسنده با وجود گذر سالیان، هم‌چنان با چالش‌های زمانه ما، مثل تمامیت‌خواهی، ترور و قدرت طلبی حاکمان تناسب دارد.
کتاب «شب‌های روشن» مثل خیلی از داستان‌های داستایفسکی، یک راوی اول شخص بی نام و نشان دارد که در شهر زندگی می‌کند و از تنهایی و این که توانایی متوقف کردن افکار خود را ندارد، رنج می‌برد.
شخصیتی خیال‌باف که در ذهن خود زندگی می‌کند. اما یک ملاقات غیر منتظره با یک دختر جوان، جهانِ ساکت و تنهای او را دستخوش تغییر می‌کند.
این کتاب را سروش حبیبی به فارسی ترجمه کرده است.
رمان «شب‌های روشن» با این سطرها آغاز می‌شود:
«شب کم‌نظیری بود. خواننده عزیز از آن شبها که فقط در شور و شباب ممکن است. آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟
بله خواننده محترم این همه پرسشی است که فقط در دل یک جوان ممکن است پدید آید. در دلهای خیلی جوان. اما ای کاش خدا این پرسش را هر چه بیش‌تر در دل شما بیاندازد!
حرف آدم‌های بدخلق و بوالهوس را زدم و ناچار یادم آمد که آن روز از صبح رفتار خودم همه صفا و پاکدلی بود. اما از همان صبح بار غم عجیبی بر دلم افتاده بود، که آزارم می‌داد.
ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. می‌دیدم که همه مرا وا می‌گذارند و از من دوری می‌جویند. البته هر کس حق دارد از من بپرسد که منظورم از «همه» کیست؟».

نظرات کاربران

یکی از کم نظیر ترین رمانی بود که خوندم فوق العاده بود البته باید عاشق باشی یا تجریه اش رو داشته باشی تا از خوندن کتاب لذت ببری... اونوقته که توصیفات کتاب میشه رویای خودت یا مروری بر خاطرات گذشتت... خدای من خیلی خوبه شب های روشن... اونقددددر خوووووب که من یه سره خوندمش. توی نظرات نوشته بودن فیلمش هم ساخته شده ... که من فیلمش رو هم همین الان بعد از کتابش دیدم نمیخوام فیلم شب های روشن به کارگردانی آقای موتمن رو نقد کنم و بگم چه کم و کاستی داشت آخه توی خود همین فیلم شب های روشن گفت که آدم تو کتابا همه چی رو اونطوری که خودش دوست داره تصور میکنه ولی تو فیلما مجبوری همه چی رو اونطور که کارگردان انتخاب کرده ببینی ،شاید این یکی از دلایلی هست که من از کتاب شب های روشن خیلی بیشتر لذت بردم. فقط چند صفحه اولش یک مقدار زیادی نویسنده در مورد خیال پردازیش حرف میزد طوری که وسطاش حوصله ات سر میرفت ولی در ادامه اونقدر خوب بود که این قسمت رو بپوشونه خوبی این کتاب به احساسات فاخر شخصی هست که تا زمان ملاقاتش با اون دختر ... بقیش رو پاک کردم ... خودتون باید بخونید... اون قلب پاک نویسنده که در آخر وقتی دختره ازش میپرسه ازم دلخوری و نویسنده میگه مگه میشه آدم از سی که دوسش داره دلخور باشه؟! و بعدش برای اون دختر بهترین ها رو آرزو میکنه خوشبختی و سعادت .... ولی حال خودش خیلی بده ... خعلی بد.... این عشق ها و دوست داشتن ها به نظرم منطقی تره تا چیزی که امروزه شاهدش هستیم و با یک جواب منفی شاهد اسید پاشی و کارای دیگه هستیم... ولی بیاید منطقی باشیم... اگر هم یک همچین دوست داشتنی قسمتتون شد ولی نتونستید کاری کنید کافیه احساستون رو به رسمیت بشناسید و با بازی روزگار غدار کنار بیاید ... میدونم گفتنش سخته ولی این حرف من رو حداقل بشنوید... و با خیانت کردن و فریب کس دیگه ای هیچ چی حل نمیشه امیدوارم همیشه شاد باشید کمی هم عاشق!
در 2 هفته پیش توسط hes...200
کتاب خیلی حال منو بد کرد منظورم این نیست که کتاب بدی بود آخه منم آدم خیال پردازیم و انگار داشتم داستان زندگی خودمو می خوندم! قلبم درد میگرفت آخه من این تنهایی رو خوب می شناسم میدونم چقدر درد آوره ... اینه که حسابی باهاش اشک ریختم!!
در 1 ماه پیش توسط sam...del
عالی بود،همیشه عاشقیا اینطوره!دوس دارم اون شخصی که اومد و ناستنکا رو با خودش برد،از زبان اونم این داستان رو بشنوم!ولی آخرش عالی بود واسش!مثبت فک کنین☺
در 1 ماه پیش توسط jav...h70
زیبا بود
در 2 ماه پیش توسط mohi hi
یه شاهکار به تمام معنا
در 3 ماه پیش توسط hos...i.f