در صورتی که از فیدیبو کد هدیه دریافت کرده‌اید، اینجا را کلیک کنید.

۴,۵۰۰ تومان
3.25 $

درباره کتاب

"همین یه دونه بچه از سر هفت جدمون هم زیاده، اگه این یکی هم نبود مجبور نبودم این زندگی کوفتی رو تحمل کنم و عمرم و هدر بدم"
این­ها کلماتی بود که مادرم در جواب قوم و خویش که می­گفتند: «چرا فقط یه بچه دارید بارها شنیده می شد.»
مادر و پدر توی یک فروشگاه با هم آشنا شده بودند. مادربزرگ که آن وقت­ها هنوز در قید حیات بود، رفته بود به خواستگاری و با وجود مخالفت­های سرسختانه خانواده مادر، علی­الخصوص مادربزرگ ازدواج آنها که به اصطلاح خودشان آن روزها عاشق و معشوق بودند سرگرفته بود.
مادر هفده سال و تا کلاس نهم درس خوانده بود و پدر بیست و چهار سال داشت دیپلمه و کارمند یک شرکت خصوصی بود. از روزی که یادم میاد همیشه در حال مشاجره بودند و در اکثر موارد اختلاف نظر که چه عرض کنم دعوا داشتند. دایم به سر و کله هم میزدند اما باز با هم زندگی می­کردند. تمام دوران کودکی­ام اینطور در اضطراب گذشته بود. اضطرابی که از دنیای کودکی دورم می­کرد همیشه به عواقبی که در انتظارم بود فکر می­کردم معمولاً بعد از هر دعوا، پدر و مادرم از سر تصدق مرا وجه المصالحه قرار می­دادند و آشتی می­کردند.
مادرم زنی رویاپرور و عاشق مآب بود و به خیال خودش مجنونی را در کمند داشت اما از بخت بد بابا مردی مستبد و عصبی اما واقع گرا از آب در آمده بود که با روحیات مادر سازگار نبود.
پدرم به عشق و دلدادگی منطقی می­نگریست و شبانه روز کار می­کرد تا عشق را اینطور به خانه بیاورد و تعبیرش از زندگی و خوشبختی با دنیای مادر تفاوت داشت.

نظرات کاربران