در صورتی که از فیدیبو کد هدیه دریافت کرده‌اید، اینجا را کلیک کنید.

۴,۵۰۰ تومان
3.25 $

درباره کتاب

هوا وحشتناک گرم و طاقت­فرسا شده بود و من در این فصل از سال به سوی سرنوشتی نامعلوم پیش می­رفتم.
اوایل مرداد ماه بود که به همراهی اقدس خانم که از دوستان نزدیک مادرم بود راهی شدم.
توی اتوبوس مسافرتی روی صندلی دونفره کنار او نشسته بودم. برای لحظه­ای به صدای نفس­هایش که نشان از خواب عمیق او داشت ­نگریستم. سرش روی شانه­ام افتاده بود، با این که کمی شانه­هایم کوفته شده ولی به روی خودم نیاوردم. اقدس خانم زنی محکم و جا افتاده بود، چند سالی می­شد که به تنهایی در تهران زندگی می­کرد.
من بعد از گرفتن مدرک دیپلم به پیشنهاد اقدس خانم برای پرستاری از بچه­ای پنج ساله راهی شهر بزرگ تهران شدم، البته شهری که تا به امروز فقط اسمش را شنیدم و هنوز آن­جا را ندیدم. به آرامی سرش را از شانه­هایم کنار کشیدم. پس از لحظاتی کمک راننده با صدای بلند اعلام کرد که می­خواهد توقف کند تا هم به خود استراحتی بدهد و هم به مسافرانش.
اقدس خانم تکانی به خودش داد و با لبخندی دلنشین بر چهره­ام گفت:
ـ گلشید جان، خیلی وقته خوابیدم؟
با لبخندی ملایم جواب دادم:
ـ یه ساعتی در خواب ناز بودی!

نظرات کاربران